تمامی مراسم،رقص ها ،چوب بازی،لباسها ،سیاه چادرها و سایر عناصر فرهنگی که نمایندگان این ایل به اجرا ونمایش گذاشته بودندنمادهایی بود از فرهنگ کوههای زاگرس .وبسیار شبیه به بختیاری ولری.جالب تر اینکه این ایل به گویشی از ترکی سخن می گویند.
می بینیم که :یک تیره وطایفه که اصالتا ترک بوده اند،در گذر زمان خود به نگاهبانان فرهنگ منطقه زاگرس وفارس تبدیل شده اند.
این اتفاق در بسیاری از جاهای دیگر نیز افتاده است وصرفا گویای این مساله است که تاثیر فرهنگی اقوام از همدیگر رایج و امری طبیعی بوده است.
-وجود کلمات ترکی وترکمنی مانند "قتلمه" –"بورک"-"چلبک" که از خوراکی های ما سیستانیهاست یا
-وجود فامیلهای "قزاقی" و"سنجری" در طایفه های معروف سیستانی
-یا کلماتی مثل "قیقاچی"-"چپولاخ"(سیلی)-"غبورقه"(دنده قفسه سینه حیوان)که ترکی وترکمنی اند
-یا نزدیکی وشباهت بسیار زیادی که بین طرح های قالی وقالیچه ترکمنی با طرح های سیستانی وجود دارند بعضا شگفت آور و گویای ریشه مشترک آنهاست.
نتیجه همه این حرفها؟
نتیجه اینکه:وجود این مشابهات که البته درفرهنگهای اقوام مختلف کم هم نیستند نشان می دهد که اقوام ،وارث فرهنگی همدیگرهستند.بعضا یک قوم مهاجر بسیاری از عناصرفرهنگی منطقه ای را که به آن مهاجرت کرده دریافت کرده وبخوبی حفظ کرده است .
حال در این روزگاری که همه چیز به سرعت در حال یک دست شدن است حفظ ونگهداری از گوناگونی فرهنگها ،به داشتن دنیای رنگارنگ کمک می کند.مهم نیست که از چه قومی هستیم ویا اینکه فلان بخش فرهنگ را از چه قومی دریافت کرده ایم .مهم این است که همه ی این ها میراث گذشتگان همه ی ماست .

ترمه
دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.
نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.
انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند.

"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.
نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.
گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.
۞ ۞ ۞
قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.
قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.
کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.
"جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .
چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.
ترمه دلش رضا نبود راضی به این جفا نبود
سنگ صبور این دل کسی به جز خدا نبود....
-----------------------------------------------------------------
از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.
تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .
-----------------------------------------------------------------
گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.
حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.
پیش می آمد که چوبی در حین ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.
داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.
داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :
موکه!
مادر!
موکه مه کنجکه تونو !
مادر!این منم دخترک تو!
منه نلی که بره ...
مگذار که مرا ببرند...
سوزونِ دستکه تونو .... منه نلی که بره...
من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)... مگذار که مرا ببرند...
خه دول و سازک می بره منه نلی که بره...
با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم) مگذار که مرا ببرند...
و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:
ننه و جون ننه کنجه کلونه ننه
ای جان مادر! دختر عاقل من !
ننه و جون ننه کار کُن ِ دَر ِ خونه
ای جان مادر! تو باعث آبادی این خانه بوده ای
آلا که می بره تره آتش وجونو ننه
الان که تورا می برند آتش به جانم افتاده!!
آلا که می بره تره اشتو گریونو ننه
الان که تورا می برند ببین که چگونه گریانم!
رو به خواهرش کرد وگفت :
خه جفت جوری می بره منه نلی که بره ....
با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)
مگذار که مرا ببرند...
وخواهر جواب داد :
دَدَه و جون دده آلا که می بره ترَه
ای جان خواهر! الان که تورا می برند
از خونه نـِئکِ بابا خونه تو می بره تره
ازخانه نیک پدری به سر خانه وزندگی ات می برند
وباز رو به برادرش کرده و گفت :
از رائه خَمَک می بره منه نلی که بره.....
از راهی که به خمک می رود مرا می برند ، مگذار که مرا ببرند...
وبرادر:
دده و جون دده آلا که می بره تره
ای جان برادر! الان که تورا می برند
دَن سرا مه مستو دده از زیر قرآن گرا بکنی
من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی
و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:
گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک
گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!
اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک
در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن
سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو
صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد
خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو
می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد
عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.
" خدایا خودم را به تو می سپارم"
ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.
رفتند ... و رفتند تا از ده دور شدند.
مادر وبقیه با دلهای گران (دلهای گرفته)به درون خانه برگشتند. اسب ترمه آرام و رهوار، ره می سپرد. ترمه ساکت و آرام در افکار خود فرو رفته بود. ناگهان صدای ناله ای بلند شد.اسب ترمه ایستاد.با صدای ناله ، جمعیت نیز ایستاد.
همه دور اسب جمع شدند.ونگاهها همه بطرف "جان محمد"خیره شدکه روی زمین افتاده ودر خود می پیچید. برادر وپدرش به شتاب، بالای سرش حاضر شدند.پدر سرش را بالا گرفت.
- چی شده پسرم ؟ چی شده؟
وسرآسیمه دست وپاها وبدن پسرش را وارسی می کرد .فریادهای جان محمد که دو دستش را به شکم چسبانده بود بلندتر وبلندتر می شد.
پدر با سر به آبادی اشاره کرد وگفت :
-اینجا چیزی خوردی؟
و جان محمد با همان حالت نزار جواب داد :نه ! هیچی !...
وچشمانش در چشمان پدر خیره شد...پدر مات ومبهوت شده وناباورانه به صحنه ای که جلوی چشمانش شکل گرفته بود،نگاه می کرد.
جان محمد آرام گرفت ودیگر هیچ نگفت.پدر ، برادر ، مادر وخواهرهایش ، ناله کنان به بقیه می گفتند:
-برگردید!!
-سریع!
-زود باشید، حکیم را خبر کنید!
ولی دیگر دیر شده بود واز دست هیچ کس کاری بر نمی آمد... جان محمد مرده بود.
چقدر ناگهانی و باورنکردنی!
خانواده داماد وخویشان او به ترمه لقب "عروس شوم " داده وترمه را به خانواده اش برگرداندند.اما خیلی های دیگر بعد از این شوک، به خود آمده و می گفتند: این آه دل دخترک بود که جانمحمد بدنام را ناکار کرد.
این ماجرا دهان به دهان بین مردم همه آبادیها گشت و آوازه ترمه – دخترکی که بانیروی قلب خود و توکل به خدا بر نامرادیها فائق آمده بود - تا شهرهای دورتر نیز رفت .
---------------------------------------------------------------
دوسال از این ماجرا گذشته بود که...
یک روز که "ماه بی بی"به خانه آمد ترمه را صدا زد .دخترش را در گوشه ای نشاند وبا اوشروع به صحبت کرد....
وقتی مادر، اسم "حبیب" را برای ترمه آورد،نه تنها چشمهای ترمه ،شادی وشعف رانشان می دادبلکه لبهای اونیز به خنده وا شد.حبیب را می شناخت .بارها او را دیده بود که تیشه بر دوش برای آبیاری زمین سوی صحرا روانه می شود.
ازفردا ترمه با شور وشوق – ودقت زیاد- مشغول آماده کردن سور وسات عروسی بود.(فقط لـُنگِ گلدوزی شده ی سرتراشک ،آنقدر پر از طرح بود که دوختن آن چند هفته طول کشید.)
مراسم عروسی به پا شد.آتش بزرگی درمیانه میدان افروخته شد .ضربات دُهـُل چی همه رابه یک رقص حماسی فرامی خواند .حلقه "چوبازی" تشکیل شد و همآهنگ با ضربات دُهـُل ،شروع به چرخیدن کرد.ضربات چوبها که برهمدیگر فرود می آمدند،آتش را مست می کرد و زبانه های آن همنوا با این شادمانی می رقصیدند.
وقت رفتن عروس ازخانه پدری فرارسیده بود.برادر عروس با قرآنی در دست نزدخواهرش آمد و طبق رسم، هدیه ای(یک النگو) به او پیشکش کرد تا ناز ِ عروس خانم رابرای رفتن بخرد.با برخاستن ترمه صدای کـَل کشیدن وهلهله زنها بلند شد و (داره) دایره ها یشان را برسر دستها گرفتند تا مراسم "پابرداری "با خواندن ترانه زیبای "نوگل عروس جان جان" آغاز شود:
"نوگل أروس جان جان ، پؤ که خا وَردا پؤ که خا وَردا گـُلـَـک مَنگـَلی بستو "....
ای نوگل عروس گامهایت را بردار وبرای برداشتن هر گام از ما هدیه ای بگیر! ....
---------------------------------------------------------------
به این ترتیب ترمه به خانه بخت حقیقی اش رفت وآنطور که شایسته اش بود زندگی دیگری را آغاز کرد.
دست خدا به زندگیش شکل و بَر و رنگ داد
شوهر همدل و شوخ باچندتا بچهءشَنگ داد
"موکه مه کنجکه تونو" بــه نــام او نـنـگ داد
از آن به بعد کم کم رسم شد که در عروسیها ترانهء "موکه مه کنجکه تونو" را به یاد دل پاک وباایمان دخترک بخوانند. وخانواده ها در ازدواج دخترانشان هیچ اجباری قایل نشوند هرچند که به ظاهر مصلحتی در این کار باشد....
***** ***** ***** ***** *****
زمان می گذرد...بادها می وزند...و ابرها را کنار می زنند تا ماه از پشت ابر بیرون بیاید.
چند وقتی بود که کنسول جدید انگلیس به سیستان آمده بود و جلسه ای ترتیب داده بود تا با مقامات محلی وخوانین در مورد مسایل مختلف صحبت کند.او فارسی را به خوبی وبا کمی لهجه انگلیسی صحبت می کرد
- کنسول قبلی ما آدم خوبی نبود. ما خبر داریم که او در اینجا به وظایفش به خوبی عمل نکرده ومشکلاتی برای شما ایجاد کرده است.مثل خرید گندم به مقدار زیاد که این باعث شد تا قیمت گندم در این منطقه بالا برود.ویا اینکه سعی داشته تا بین طوایف اختلاف وتفرقه بیاندازد.مثلا در دفترچه خاطراتش از همدستی با آقای "جان محمد" در قتل آقای "محمد امیر "نوشته است. ما اصلا این کارها را قبول نداریم و آنها را محکوم می کنیم. وبنابراین قراراست تا دادگاهی از طرف دولت انگلستان او را محاکمه کند.ما قصد داریم با همکاری شما اینجا را آبادتر کنیم.وباهم مبادلات تجاری داشته باشیم....
......و خدا می داند که در سرش چه می گذشت.
اینگونه بودکه راز خیانت "جان محمد" آشکار شد.او به خاطر بدطینتی وحسادتی که به "محمدامیر"داشت با همدستی یک بیگانه دست به این جنایت زده بود و البته تغاصش را هم پس داد.
سالهای زیادی گذشت. سیستان بارها وبارها با خشکسالی وکم آبی هیرمند روبرو شد.حتی حکمیت ومیانجیگری انگلیسیها ! نیز نتوانست افغانستان را مجاب کند تا سهم آب از هیرمند به سیستان وارد شود.سکنه سیستان روز بروز کمتر شده واجباراَ به شهرهای دیگر مهاجرت کردند.
روح سالم و کاری اما دردمند سیستانی، تلاش و همت را برگزید تا زندگی همچنان ادامه داشته باشد.
هامونِ پرآب خاطره شد. پدران برای فرزندان ونوه هایشان خاطره تعریف می کردند:
- از گاوسواری هایشان ، از شکار پرندگان دریایی ،از ماهی های سویدک(سفیدک)وسیه پشت (سیاه پشت) دریاچه واز گندم دروی هرساله که روزی شان را تامین می کرد.
***** ***** ***** ***** *****
دنیای بچگی من پر از خاطراتی است که با "بی بی ترمه " شکل می گیرد.هر چقدر هم که دور وبرش به جست وخیز وبازی می پرداختیم وشلوغ می کردیم ،حوصله اش سر نمی رفت.گاهی وقتها دورش حلقه می زدیم و او داره اش (دایره اش) را بر می داشت و ترانه می خواند و ما نیز با سَرچَک زدن (کف زدن) در همراهی با صدای داره اش به شادی می پرداختیم.
یادش بخیر چند سال پیش یک روز همراه پسرخاله ام "رضا" به دیدن بی بی رفته بودم .بعد از سلام واحوالپرسی، بی بی از من سوالاتی می کرد از قبیل اینکه چرا زن نمی گیری واز اینجور سوالها....رضا که بین من وبی بی قرار گرفته بود، شیطنطش گل کرده و به جای من به بی بی پاسخ می گفت. بی بی که سوی چشمهایش کم شده بود دستش را آرام بالا آوردو دست پلا- دست پلا- (کورمال کورمال) روی صورت و سر وگردن رضا را لمس کرد وناگهان یک پس گردنی محکم نثار رضا کرد. که من و رضا از خنده ترکیدیم.واینطوری نشان داد که هر چند سوی چشمهایش کم شده ولی هوش وحواسش بجاست.
***** ***** ***** ***** *****
پنج شنبه گذشته سالگرد درگذشت "بی بی ترمه " بود."بی بی ِمهربان مشما(من وشما)" و "مادر ِ فداکار" و زن سختکوش زندگی . و باز از ذهنم این کلام "بی بی " می گذرد :
"مشمه رَه مَـئـسَر نمشو از بَـد و نـِئک ِ روزگار
کار ِزمونه نممونه، أمیشه یک شکل و قطار
مارا گریزی از بدی ونیکی روزگار نیست وزمانه همیشه دارای یک شکل ثابت از خوبیها وبدیها نیست
وَ تاریکُـن ِ مشکلات ،اَفتو ِ ر ِه خا، خودتو باش
هر دَم ولحظـَه ِی فقط ، فقط خدا ر َ بندَه باش "
درتاریکیهای مشکلات، تو خودت، روشنگر وآفتابِ راه ِ خود باش وهمواره ،فقط وفقط بنده خدا باش
پایان
ویرایش دوم- اردیبهشت 90

*
یکی ازهمشهریها پسرشو می بره لندن توی مهد کودک تا انگلیسی یاد بگیره .بعد از یک سال میره دنبالش -بچه انگلیسی ها میگن: "ممد بدو که ببه تو بیومدک!"
*
یه روز یه تهرانی از یکی از همشهریهای ما می پرسه چندتا بچه داری؟ میگه :"دوتا، یک اورتینه! یک مردینه!" تهرانیه به زنش میگه : چه با کلاس! اسم بچه هاش آرتین ومارتینه!!
*
یکی از همشهریها میره کنار دریا یه هشت پا می بینه . میگه: موکه جان! اشتو جولاکه کلونه!!

ودر گذشته به کسی که به کار بافتن پارچه های مختلف اشتغال داشته جُـلـّا می گفته اند.
پس می توانیم حدس بزنیم که نام حشره معروف یعنی جُـلـّا کـَه (عنکبوت) از شغلش برداشت شده است.یعنی بافندهء کوچک .

زبانهاي "هندواروپايي "به شاخه هاي متعددي تقسيم مي شوند.كه "ايرانيک"يكي از شاخه هاي آنست.و ایرانی خود،به زيرشاخه هاولهجه هاي مختلفي تقسيم مي شود. يكي از اين لهجه ها سيستاني است.
بنابراين اگر بُن ها و كلمات مشتركي از تنهء اصلي اين درخت بطور يكساني در دوشاخه مختلف مشاهده مي شوند جاي تعجب نيست.مثلا توسط يكي از محققين "كـُرد"پانصد واژه كه در "كردي" و"فرانسوي" از لحاظ معني وتلفظ به هم نزديكند ، گردآوري شده است.
در گويش سيستاني به چند واژه برخوردم كه جالب است بدانيم تلفظ ومعني بسيار نزديكي با معادل انگليسي آن دارند:
- تـَپ در سيستاني به معني ضربه وآسيب زدن است و تـَپ خواردن يعني ضربه خوردن وآسيب ديدن، كه دقيقا معادل معنايي كلمه Tap در انگليسي به معني ضربه است.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- َمند به معناي گمان – فكر و انديشه است.مثلا در سيستاني مي گويند" وَمَندِ مِه كه.." يعني " به گمان من كه.." و اين با كلمه Mind به معناي فكر وذهن بسيار نزديك است.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- بـِنچـَه به: اندازه يك مشت علف يا مثل آنرا بنچه مي گويند .معادل Bunch به معناي دسته ، يك عده ،گروه،است.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- جُـپ كردن يعني پريدن معادل Jump در انگليسي كه به همين معني است.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- كـَـنگ به معني بالا.مثل " كنگ ميز " يعني بالاي ميز –و همچنين به بلندي وهر جايگاه بلند مثل ده يا زميني كه بر بلندي قرار داشته باشداطلاق مي شود.(روستاي كنگ در نزديكي مشهد هم چون در ارتفاع قرار دارد به اين نام ناميده شده است.) كلمه King كه شاه- مهتر وبالادست معني مي دهد.راتداعی میکند.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- مـَلوزَه به آدم بي عرضه ومريض احوال وشل وول مي گويند كه بسيار شبيه بهMallusk به معناي حلزون وحركت حلزون وار است.
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
- پـَلپـَـتــَک یعنی تلاش-تکاپو ودست وپازدن و همانند کلمه Palpitate به معنی تپیدن-به تپش یا لرزش درآوردن.تند زدن
- -------------------------------------------------------------------------------------------------------
منابع:
۱-فرهنگ لغت چند زبانه Babylon (نرم افزار)
۲-فرهنگ لغت سیستانی (نوشته آقای جواد محمدی خمک) (کتاب-انتشارات سروش)

خواندن رباعي در ميان زنان زابلي در مراسم سوگ جاي توجه دارد.باگردآمدن جمعيت در اتاق يا خانه ي مخصوص بانوان ،يا بر سر مزار عزيز از دست رفته، بعضي از ميهمانان وبه تناوب، براي همدردي وتسليت بصورت انفرادي اقدام به خواندن دوبيتي هاي سوزناك مي كنند كه قسمتهاي پاياني هرشعربا همراهي جمع خاتمه پيدا مي كند. اين صداي جمعي فضاي درد وغم را بين همه به اشتراك مي گذاردوصاحب عزا، جمع را همدرد خود مي يابد و در ميانه ی غم به آرامشي نسبي مي رسد.
درشادي ها:در عروسيها و حين مراسمي مثل:
* حنابندان:يكي از بانوان همراه با نواختن دايره، اشعاري را مي خواندوجمعيت در حاليكه با ريتم دايره كف مي زنندعبارتي را تكرار مي كنند.
تكخوان: امشب چه شبي!شب حنا بندانه
گروه بانوان:اي آقا ميرزابيگ!
تكخوان:آقِه مِه علي شيرِ اي ميدانَه(آقاوسرور من علي(نام داماد وديگر نزديكان)شير اين ميدان است)
گروه بانوان:اي آقا ميرزابيگ!
...
يا در سرتراشك(سرتراشان):
تكخوان:سر ِداماد ما باشه سلامت!
گروه بانوان:مبارك، آي مبارك، آي مبارك!
تكخوان:...
البته در بعضي موارد كه دو نفر تكخوان وهريك از خانواده عروس وديگري از خانواده داماد باشند به بحث وبيت (مشاعره) پرداخته واشعاري را در پاسخ به يكديگر مي خوانند وجمعيت با همان ريتم با آنها همراهي مي كند.

یعنی: شوربای داغ قبلا دهانش را سوزانده .حالا به کاسه ماست هم فوت می کند.
معادل این است:مارگزیده از ریسمان سیاه وسفید می ترسد.

يك خوراكي خيلي ساده كه موادلازم آن فقط دو چيز است: شير و ماست
براي درست كردن آن ،شير را جوشانده وسپس صبركنيد تا سردتر شود.به نحوي كه ولرم باشد.(تقريبا همان دمايي كه از شير ماست درست ميكنند)حال كم كم وبه تدريج همان مقدار ماست را به شيرولرم شده اضافه كنيد.و درهمين حين مخلوطشان را هم بزنيد.چون اگه يهويي اين كار رو بكنيد ماستِ اضافه شده ،درست حل نمي شود وبه صورت گلوله گلوله باقي مي ماند.
اكنون خوراكي ساده وخوشمزه شما آماده است و تيليت آن با نان بيات خوشمزه تر.
دقت كنيد كه اگه دماي شير زياد باشد،با ريختن ماست،مي بُرَد.(به اصطلاح سيستانيها " پُــچ " مي شود)وگُرماس خراب مي شود.
اگر درصد شير نسبت به ماست کمی بيشتر باشد گرماس خوشمزه تر مي شود.![]()
![]()


نوروز امسال آغاز خوبی بود ودر مقایسه با پارسال باران نسبتا خوبی بارید این شعر را به حال وهوای بهار وتازگی اش گفتم .تقدیم به شما:
( صبحگاهان شبنم باران که می ماند به دشت
شادمان ازعیش تازه می شوم راهی به گشت )
( مست وخوشخوان سوی گندمزارها ی سبزرنگ
می روم با گامهای خیس خود از شش به هشت)
( یک دمی را نزد گلها درتماشاخانه بالای شیب
می نشینم بی خیال از"آن"چه بود و"این"چه گشت)
( نیک می رقصد شقایق، دست در دستان باد
سرخ وزیبا کرده بر تن جامه های بی پلشت۱)
(در فراموش ازهمه قیل ومقال شهر،هستم تا که باز
بانگ می آرد زنگ ساعت: ای فلانی هشت گشت!)
(روبه گلها می کنم که: بازمی گردم صبح فردا،بچه ها!
هست اینک مرا دیرُ ولیکن با شما ها خوش گذشت )
۱- پلشت به معنی پلیدی است

پس از این مراسم کلیه آشنایان وهمسایگان وحتی اقوام آزادند تا جشن های شادی وعروسی بر پاکنند. به این ترتیب راه را برای ایجاد شادی وشادمانی در آغاز بهار هموارتر می کنند.وجای غم ها به شادیها سپرده می شود.البته سال زدن در بین بعضی دیگرازاقوام ایرانی نیز مرسوم است.و این یکی از نمونه هایی است که نشان می دهد ما ایرانی ها ملت غم پروری نبوده ونیستیم. ........ نوروزتان سرشار از سرور باد ........... ![]()

سازهای متداول در سیستان عبارتنداز: سُرنا،دُهُل،قیچک،رباب،قاشقک ودایره.
دایره در موسیقی شادیانه ودرعروسیها(سرتراشک و حنا حنا و پو وَرداری یا عروس کشون) ،ختنه سوران وحتی در مواقع فراغت که خانواده دور هم جمعند،نواخته می شود.
دارَه(دایره) ، با چهار روش جالب مجلس را گرم می کند:
آ- مانند بسیاری از نواحی ایران ،دایره رادردست می گیرند وبا انگشتان دو دست آنرامی نوازند.
ب-با تکیه دادن دایره برساقهای دوپا ،درحالتی نشسته وشبیه چمباتمه، بادو دست آن را محکم می نوازند.
پ-با تکیه دادن دایره ،در حالت نشسته ،بر روی ران یک پا با تکنیکی شبیه به نواختن تنبک(که درموسیقی شمال خراسان نیز مرسوم است و دهل را ،درحالت نشسته ،روی ران پا می گذارندومی نوازند)
آقای حبیب الله قادرآتشگر-خواننده و نوازنده قیچک ودایره
ت-دایره را روی شانه (دوش )تکیه می دهند وبا دست چپ،به کنار ولبه های پوست ،وبادست راست به خودپوست،ضربه می زنند.انگشت های شست واشاره بیشترین نقش را دراین تکنیک به عهده دارند.
![]()
آقای موسی میر بندانی- نوازنده دایره
دایره های خوب وبا کیفیت از پوست بز ساخته می شوند.پس ازساخت روی سطح بیرونی آن را با حنا رنگ آمیزی کرده ونقش می اندازند.(با آمدن ماژیک وقلمهای امروزی بعضی وقتها افراد خوش ذوق اشعاری را نیز با خط خوش روی آن می نویسند.)

در باغ شِما بادوم تَر مِفروشه
دخترونِ شْما بوسَ وَ زَر مِفروشه
آتِش وَر ناداری ونامْرادیِ ما
همسایه مَه ئِه نو جایِ دِگر مفروشه
در باغ شما بادام ِ تازه می فروشند
دختران شما بوسه را به قیمت طلا می فروشند
آتش بر این ناداری و نامرادی ما
که ما نزدیکتر و همسایه ایم اما آنها بوسه هایشان را در جای دیگری می فروشند![]()
![]()
---------------------------------------------------------------
تو که دوری که مِه دور ِ تو أستو
تو پیغوم کو که مِه جون می فِرستو
تو پنداری که من شب خواب دارو
اگر شب خواب دارو بت پرستو
تو از من دوری ومن ازتو
کافیست پیغام دهی تا من درجوابش جان بفرستم
آیا می پنداری که شبها خواب به چشم دارم؟
که اگر اینگونه باشد من بت پرست وکافری بیش نیستم![]()
ادامه مطلب...

آواها ونواها دربین سیستانی ها به گونه ها ومقاصد مختلفی بیان می شوند.یکی ازاین اشکال «آلوکه» نام دارد.که در قالب های شعری دوبیتی ورباعی گفته می شود.
تو كه را مِرَوي مِـه مُُنده مِِشا
وَقربونِ لبِ پر خِندَه مِشا
اگه مِه مُردَه ی صد ساله باشو
جمالِ تْرَ كه بينو زندَه مِِشا
تو كه راه ميروي من خسته ميشوم
به قربان لب پر خنده ميشوم
اگر من مرده صد ساله باشم
جمال تو را كه ببينم زنده مي شوم
آلوکه را بیشتر، مادران در هنگام لالایی برای خواباندن کودکانشان – و همچنین عشاق برای بیان علاقه (ویا گلایه) به معشوق خود می خوانند.
این اشعار کمترین تفاوت را با اشعار فارسی دارند زیرا برای قرار دادن کلمات در قالب شعر و روان شدن آن بایستی نحوه ادای بیشتر کلمات به فارسی نزدیک شوند. و بنابراین با یک تغییر(توضیح)جزئی برای همه کسانی که فارسی می دانند، قابل درک ودلنشین است.
----------------------------------------------------------------------
صدا خَه پو کو که حیرو شَدو مِه
وَکنج خونه سرگردو شَدو مِه
صدا خَه پو کو إی درّ ِ یگونه
اگر کور ِ بودو روشه شَدو مِه
سخنی بگو که از آمدنت حیران شده ام
در کنج خانه(کنج عزلتم) سرگردان شده بودم
ای درّ یگانه سخنی بگو
(حال که آمدی) اگر کور هم بودم بینا شدم
ادامه مطلب...

ترمه
دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شود،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش محبوس می شود.وشامگاه که می خوابد دوباره شب از میان چشمهایش بیرون آمده وگسترده می شود.
نامش " ترمه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.
انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند
"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.
نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.
گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.
۞ ۞ ۞
قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه "ترمه"بایستی به طایفه جان محمد می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.
قضیه از این قرار بود که...
ادامه مطلب...

یَک عمر ِه بو تاج ِ سرفرازی
مَردم مَه رَه مِگه: بَشی راضی
راضی تو بشی از مَه پ ِش ِ خدای قاضی
بابا!سایه سر تو بر روی سر ِ ما یک عمر مثل تاجی باعث سرافرازی ما بود.مردم برای تسلیت به ما می گویند:"راضی باشی(به این فراق که خواست ِ خداست راضی باشی) -اما برای من مهم است که در پیشگاه خدا تو از ما راضی باشی
این چهار پاره را در سالگرد درگذشت پدرم از طرف همه خواهرها وبرادر ها گفتم.
قدر بزگترهاتون رو بدونید.

این هم ترانه زیبای گله دختر هَه اِ که با دایره وتوسط یک زن سیستانی اجرا شده است. برای دانلود بر روی لینک زیر کلیک کرده و بعد دکمه Download Now را کلیک کرده ودر صفحه بعدی عبارت Click Here to download this file را کلیک کنید.

تفاوتهایی هست بین شهر و روستا . بین شهری و روستایی :
در سطوح کلان همیشه شهرها بیشتر مورد توجه بوده اند.بخاطر داشتن جمعیت بیشتر- بازارهای بزرگتر -موقعیت های استراتژیک نظامی ودلایل دیگر.وبه همین علت حکومتها بیشتر به شهرها توجه نشان داده اند و حتی مهاجمان بزرگ در طول تاریخ بیشتر شهرها را هدف اصلی قرار داده و با در هم شکستن وفتح یک شهر به کل منطقه دست یافته وسپس شهر (یا کشور )مغلوب در معرض انواع فشارها برای پرداخت باج وخراج -تغییر دین ومذهب -تغییر زبان وفرهنگ قرار می گرفت.
اما روستاها با قرار داشتن در حاشیه -کمتر ویا دیرتر دستخوش این مسایل بوده اند وروستایی می توانسته راحت تر فرهنگ -آداب ورسوم را حفظ نماید.
اگر می بینیم که یک روستایی نمی تواند مثل ما شهریها کلمات قلمبه وسلمبه ای به عربی وانگلیسی بگوید دلیل بر ناتوانی اش نیست .بلکه یک علتش اینست که زبان وفرهنگ او بی آلایش و دست نخورده باقی مانده است.
ومی بینیم که بسیاری از آداب و رسوم و معماریها از اعماق تاریخ همراه با حیات ده و روستا به زمان حال وبه نسل ما رسیده اند(که نمونه های آن را دیگر کمتر می توان در شهرها و فرهنگ شهری یافت).با این همه تغییرات سریعی که در جامعه شهری در حال رخ دادن است -لازم است که برای " یادآوری " - " کشف" - " پی ریزی " فرهنگ ملی خودمان دو باره به روستاهابرگردیم.
بنا براین توجه کردن به روستا و روستایی توجه به نگهدارندگان فرهنگ است . قدرشان را بدانیم.

توی بخش "ادامه مطلب" ببیند

ادامه مطلب...

واقعیت این است که دنیا با شتاب زیادی از تغییر وتحول ،در تمام زمینه های زندگی روبروست.موقعی برنده هستیم که بدانیم :
کی هستیم ، کجاییم و چه کاره ایم ؟
و متناسب با این تغییرات از دستور معروف " جهانی بیندیش و محلی عمل کن " بهره ببریم .
بذارید یه مثال بزنم :
"کره جنوبی" بعد از پیشرفت های اقتصادی اکنون به دنبال زنده کردن هویت ملی خود است. روی صفحه تلویزیون کشورهای مختلف می بینیم که خانوم یانگوم با لباس وآرایش سنتی ، انواع واقسام غذاهای محلی شان را به رخ دنیا می کشد وحتی طب گیاهی وسوزنی مخصوص به آنجا را نیز ترویج می دهد.( کلی از رقصهای محلی شون رو هم که به ما نشون ندادن! )
اینطوریه که فرهنگ ِ خود را بازسازی ،ارايه وحتی صادر می کنند.تازه کلی گردشگر ساکهایشان را می بندند تا بروند وخانه یانگوم را از نزدیک تماشا کنند وجاهای دیگر "کره "و"فرهنگ کره" را بازدید کنند.این وسط کلی مایه هم به جیب کره ایها خواهد رفت.
یه گپ دیگه اینکه:
حفاظت از ذخیره های زیست محیطی مسأله ای است که حداقل بطور ظاهری ،جاافتاده وسازمانها وتشکیلاتی در سراسر دنیا مشغول نگاهبانی ونگاهداری از این ذخیره گاههای گیاهان وجانوران هستند.(بدیهی است که دنیا با داشتن گونه های رنگارنگ ومتفاوت، زیباتر است .) اما هیچ تشکیلاتی نداریم که مسؤول پاسبانی از فرهنگ باشد. (منظورم تمامی عناصر فرهنگیست مثل :گویش ، رسوم ،رقص های محلی ،جشنها ،سوگواریها و....) و این خودِ افراد آن قوم ،قبیله ،استان یا کشور هستند که بواقع مسؤول ِ مسايل فرهنگی خود هستند.
همشهری عزیز! اینکه در سیستان و فرهنگ سیستانی چه عناصری وجود دارند یا ویژگیهای آن کدامند را خودمان می دانیم وکسی بیرون از جمع سیستانیها نمی آید که مثلا طریقه پختن چلبک و غتلمه را برایمان نگاه دارد؛ یا بساط دهل وساز و چوب بازی و ... فراهم کند. بلکه این خود ما هستیم که با سبک وسیاقی که در پیش می گیریم راه را برای پویایی و سرزنده بودن وحیات این گویش و فرهنگ ، هموار می کنیم.
به قول آقای دکتر پرویزناتل خانلری :"نگهبانان هر زبانی سخنوران آن هستند و زبانی ناتوان است که سخنوران ناتوانی داشته باشد."
پس بر یک یک ماست که با هرکاروهنری که ازدستمان برمی آید برای سیستانی آباد و ایرانی آباد تلاش کنیم.
اگه مِه برشینو - اگه تو برشینی
کِنَه که نگهدارِه هُنرِسیستونه
هنرِ خا خیرات وَ سَر ِ سیستو کو
وَ سَر ِ سیستونی کو
ب ِ که پس بستونی کو

| .::مطالب پيشين::. |
|
میراث هایی برای همه ی ما:: آسوکه ی "ترمه"- ویرایش دوم:: بگیم-بخندیم:: بافنده کوچک:: چند كلمه جالب ::: آوازهاي تكي و دسته جمعي بانوان :: مـَـثـَـل :: گُر-ماس :: کلوچه خرمایی:: بهار و گل و گندمزار:: |
| Code And Design By : MKHRI.BLOGFA.COM |








